تبليغاتX
 ღღ۩۞۩ღღگنج عشقღღ۩۞۩ღღ

دعوت

دعوت

 

 ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم

چرا بيهوده مي گوئي، دل چون آهني دارم

نمي داني، نمي داني، كه من جز چشم افسونگر

در اين جام لبانم، باده مرد افكني دارم

 

چرا بيهوده مي كوشي كه بگريزي ز آغوشم

از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي

نمي ترسي، نمي ترسي، كه بنويسند نامت را

به سنگ تيره گوري، شب غمناك خاموشي

 

بيا دنيا نمي ارزد باين پرهيز و اين دوري

فداي لحظه اي شادي كن اين رؤياي هستي را

لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر مي

چنان مستت كنم تا خود بداني قدر مستي را

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و مي دانم

كه سرتاپا بسوز خواهشي بيمار مي سوزي

دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را

چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي

 

sz

 

 


 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 1388/01/20 ساعت 9:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دلتنگم....

یه اتاق تاریک یه سکوت بهت آلود یه آهنگ ملایم یه جمله عمیق پس از آهنگ بی تو من در همه شهر غریبم و یه قطره اشک که رو گو نه هام لغزیده بهم می فهمونه که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده  امشب دستام بهونه دستاتو داره و چشام حسرت یک نگاه توی اون چهره معصوم  یه بهت غریب توی گلوم لونه کرده و یه احساس غریب تر داره تیر به ریشه بودنم می زنه دلم برای روز های آفتابی گذشته بی تابی میکنه پاهام بد جوری دلتنگ پا گذاشتن تو جاده بارون زده خیالته...چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که دلتنگ دیگریه ..خواستم رو یادت خط بکشم خواستم دیگه دلتنگت نباشم  از جام بلند شدم چراغ اتاقو روشن کردم سکوتو شکستم  و آهنگو قطع کردم اما قطره اشک بعدی هم رو گونه هام سر خورد تا بهم بفهمونه هنوز دلتنگتم...


 

نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه 1387/10/11 ساعت 1:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خداحافظی

لحظه خداحافظی

به سینه ام فشردمت

اشک چشمام جاری شد

دست خدا سپردمت

دل من راضی نبود

به این جدایی نازنین

عزیزم منو ببخش

اگه یه وقت آزردمت

گفتی به من غصه نخورمیرم و بر میگردم

همسفر پرستو ها میشم و بر می گردم

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم

عزیز رفته سفر کی بر می گردی

چشمونم مونده به در کی بر می گردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای زحالم بی خبر کی بر می گردی

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم

پنجره امیدمو هنوز به روم نبستم

پرستوهای عاشق به خونشون رسیدن

اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم


 

نوشته شده توسط سعید در شنبه 1387/09/30 ساعت 6:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چه دانستم

 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

 چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

 چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

 زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

 که هر تخته فروریزد ز گردش​های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

 چنان دریای بی​پایان شود بی​آب چون هامون

 شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

 چو این تبدیل​ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

 چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی​چون

چه دانم​های بسیار است لیکن من نمی​دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون


 

نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 1387/04/17 ساعت 4:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


روز مادر

       دوست دارم ممنونم از همه مهربونیهات        

فرشته يك كودك

 

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا مرا به زمين مي   فرستي، اما من به اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم.. خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.

اما كودك كه همچنان مردد بود، ادامه داد:

اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد: «فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود».

كودك ادامه داد: (من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند درحالي كه زبان آنها را نمي دانم؟) خداوند او را نوازش كرد و گفت : «فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم؛ چه كنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت «فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داده و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني..»

كودك سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند؛ پس چه كسي از من محافظت خواهدكرد؟»

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگر چه، من هميشه در كنار توهستم.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدايهايي از زمين بگوش مي رسيد. كودك مي دانست كه به زودي بايد سفر خود را آغاز كند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد:
«خدايا! اگر بايستي هم اكنون حالا به دنيا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو.»

خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي  مي تواني او را «مادر» صدا كني.»

 


 

نوشته شده توسط سعید در سه شنبه 1387/04/04 ساعت 6:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چگونه دل اسیرت شد

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

 


 

نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 1387/04/03 ساعت 6:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

 M      R

          

 

                                       گفتن دوستت دارم به تو چه معنایی دارد؟

 

 

( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در  تمام رویاهایش باور می کند .

 

( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .

 

( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .

 

( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم . 

 

( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست .

 

( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .

 

( ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .

 

( ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد .

 

( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی

 

 

 

تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم

انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم

مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم

اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري

اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف


 

نوشته شده توسط سعید در شنبه 1387/04/01 ساعت 2:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


امتحان عشق

 

 

   

امتحان عشق

در جلسه امتحان عشق

 

من مانده ام و یک برگه سفید

 

یک دنیا حرف ناگفتنی

 

ویک بغل تنهایی و دلتنگی

 

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود

 

در این سکوت بغض آلود

 

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند

 

و برگ سفیدم

 

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد

 

عشق تو نوشتنی نیست بانو

 

در برگه ام کنار آن قطره

 

یک قلب کوچک می کشم

 

وقت تمام است برگه ها بالا

 


 

نوشته شده توسط سعید در شنبه 1387/03/25 ساعت 5:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعرای رو کارت پستال

 

ای همه غمگین گر تنها شدی من با توام

خسته دل از هرکه و هر جا شدی من با توام

از غمت گریان منم مانند شمع

اشک ریزان در دل شب ها شدی من با توام

در شب سرد زمستان روح من در کوره هاست

چون اسیر اشک در سرما شدی من با توام

تو را چون خواب رویا دوست دارم

چو عطر پاک گلها دوست دارم

منم ماهی افتاده در خاک

تو را تنهای تنها دوست دارم

نازنینم

عشقم را نه از روی جملاتم بلکه از روی چشم هایم بخوان

کلمات عشق با شکوه مرا حقیر و کوچک میکنند...

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو

جوابش را در قلبم خواهی یافت

زندگی عشق است افسانه نیست

آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست

عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی

عشق آن است که هر لحظه به یادش باشی


 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 1387/03/23 ساعت 2:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


قصه ی شهر سکوت

گل

گلگلگل

گل روزی دل من که تهی بود و غریب گل
گل از شهر سکوت به دیار تو رسید گل
گل در شهر صدا که پر از زمزمه بود گل
گلتنها دل من قصه ی مهر تو شنید گل
گلچشم تو مرا به شب خاطره برد گل
گلدر سینه دلم از تو و یاد تو تپید گل
گلدر سینه ی سردم ، این شهر سکوت گل
گلدیوار سکوت به صدای تو شکست گل
گل شد شهر هیاهو ، این سینه ی من گل
گلفریاد دلم به لبانم بنشست گل
 گلخورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت گل
گلمن زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور گل
گلدریای منی ، منم آن قایق خرد گل
گلبا خود تو مرا می بری تا ساحل دور گل
گلکنون تو مرا همه شوری و صدا گل
گل کنون تو مرا همه نوری و امید گل
گل در باغ دلم بنشین بار دگر گل
گل ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید
گل

                        


                                                 


 

نوشته شده توسط سعید در جمعه 1387/03/17 ساعت 6:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting